محمدمهدیمحمدمهدی، تا این لحظه: 16 سال و 9 ماه و 29 روز سن داره

محمدمهدی تحفه بهشتی ما

پسری است از بهشت، دلخوشی مادر و بابا

وقتی قشنگ ترین اتفاق زندگیت دو ساله می شود!!!

سلام خدا رو شکر با وجود همه مشکلات و نه آوردن ها بالاخره موفق شدیم که برای محمدمهدی یه تولد بگیریم. برابر با دوشنبه 12 دی ماه بعد از اینکه بابا مصطفا صبح امتحانش رو داد حدود ساعت 7 بود که مهمونا اومدن. یه تولد مختصر بود. از ظهر خاله راضیه جون و علی و خاله لیلا جون اومده بودندو البته خاله لیلا جون کاری داشتند که باید میرفتند اما راضی جون و علی بودند. ماشاءالله  و لا حول و لا قوة الا بالله   ساعت 7 هم دایی جان جلال به همراه گیتی جون و خاله فاطمه اومدند. کمی بعد هم مامان طاهره جونی اومد. بابا حاجی بنا به دلایلی نیومدند. اما خب یه سر زحمت کشیدن و اومدن و برای مجمد مهدی و علی کادو اوردند. دستشون درد نکنه. یه ...
20 دی 1390

اختصاصی برای خاله مریم

سلام من ادرس وب پسرم رو جای خاصی تبلیغ نکردم اما خداروشکر بازدیدکننده داره. یکی از عزیزانی که مطالب وبلاگ رو میخونه یه خاله خیلی عزیزه. یه خاله که الان چند روزی هست دوباره به میهن عزیزمون برگشته و قبلش مدتی بود که از اون سر دنیا یعتی میلان ایتالیا وبلاگ پسرم رو میخوند. محمدمهدی واقعا باید شاکر خدا باشه که این همه خاله های نازنین داره. خاله مریم الان نیشابوره و من و خاله طیبه هی خداخدا می کنیم که خدا کنه قبل رفتن به ایتالیا یه سر بیاد تهران و ما رو خوشحال کنه. خاله مریم بسیار بسیار مهربون، لطیف، نازنین و با تقوا است. و الان به خاطر موقعیت تحصیلی عموعلی باید مدتی خارج از ایران باشن. خاله مریم جون. خودت می دونی که چقدر برای مامان ش...
20 دی 1390

گونگ گینگ

سلام محمد مهدی از این میز چکش و ستون داره که باید روس هرکدوم بزنه تا فرو بره. اسباب بازی به درد بخوریه. هم رنگ ها رو باهاش یاد میگیره هم شکل ها رو و هم مهارت های هماهنگی چشم و دستش بالا می ره. به عنوان جور چین هم میشه ازش استفاده کرد. محمد مهدی در حرف زدن یه اصل جالب داره. کوچیک تر که بود به هر چیزی که نمی تونست تلفظش کنه می گفت "جی جی" الان هم که بزرگ تر شده بجای جی جی میگه "اون" ! اولا به چکش می گفت اون. مثل بقیه چیز ها. بعد یه مدت و همراه با کلی تحقیق و تفحص فهمیدم که به چکش می گه گونگ گینگ!!!! جریانش هم اینه مامان : محمدمهدی آقای آهنگر چی کار می کنه؟ پسر : گّنگ گّنگ مامان : با چی؟ پسر: گونگ گینگ عاشق حرف زدنتم مادر!!!! ...
29 آذر 1390

نقاشی ساده

سلام کوچیک که بودم باباجونم لطف کرده بودن و من رو عضو کانون کرده بودن. هر ماه برام کتابای قشنگ قشنگ می اومد. یکی از اون کتابای قشنگ یه کتاب کوچیک قرمز رنگ بود که توش ساده نقاشی کشیدن رو یاد می داد. گل پسر مامان عاشق نقاشیه. در نتیجه استعداد مامانش رو هم داره به زور شکوفا می کنه!!! گشتم توی اینترنت این سایت رو پیدا کردم.  http://www.howtodrawit.com همون نقاشی های کتاب رو داره.  واسه مامان و باباها سایت جالبیه!!! روی عکس کلیک کنید.     ...
25 آذر 1390

امید زندگیمان...

سلام دیروز خاله راضی و علی کوچولو یه چند ساعتی مهمونمون بودن. خاله راضیه که شما بهش می گی راضی راضی برای شما یه قطار و ریل هدیه خرید. بماند که هم شما و هم علی کوچولو حسابی سرماخورده بودید و یه سرفه شما می کردی و یه سرفه علی. سه دقیقه طول نکشید که ریل قطار رو شکوندی!! بعد هم که ریل ها رو کردیم توی هم و حلقه درست کردیم، حلقه رو برداشتی انداختی گردن علی و قطار تبدیل به هواپیما شد!!!! خلاصه از دیشب با قطاره مشغولی تا اینکه دم ظهر در حین بازی یه هو تصمیم گرفتی هواپیمات سقوط کنه و در نتیجه بنگ بنگ!!! قطار محکم زدی به دیوار... قطار متلاشی شد!!! ولی من قدای تو بشم . یه 5 دقیقه ای نشسته بودی و هی این آرمیچر و چرخ و جای باتری و خود واگن ...
25 آذر 1390