محمدمهدیمحمدمهدی، تا این لحظه: 16 سال و 9 ماه و 29 روز سن داره

محمدمهدی تحفه بهشتی ما

پسری است از بهشت، دلخوشی مادر و بابا

کاشکی چشمای آدما هم دوربین داشت!!!

سلام به بمب متحرک مامان!!! دو سه روزی هست به شدت مشغول تکوندن آشپزخونه با تمام قوا هستم. دیروز داشتم توی کابینت رو می چیدم به شما دید نداشتم. اومدی توی آشپزخونه و یه خورده بازی کردی و رفتی. بعد حدود 30 ثانیه یه هو به دلم افتاد نگاهت کنم!!!!!!!! دیدم که !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ئوووووووووو!!!!!!!!!!!!!!!!! رخت پهن کن جلوی شوفاژ بود، لباس هاش روی زمین، و خدای من !!!!!!!!!!! محمد مهدی مثل گربه ای که به 4 تا طناب آویزون شده باشه بالای رخت پهن کن!!!!!!!!!!!!!!!! رخت پهن کن ما از این جدیدا نیست. از همون قدیمی هاست که باید کلی کشتی بگیری تا باز بشه! با انگشت شست و انگشت دومی پاش بندهای رخت آویز رو نگه داشته بود و بادستهاش هم به زور می خ...
6 اسفند 1390

علاقه به کوبش!!!!

سلام عسلم به صورت کلی شما در اکثر مواقعی که در حال بازی کردنی،در حال نوعی از کوبیدن هستی. بالاخره یه جوری تا بازی کردنت به کوبیدن و یا به قول خودت گَنگ گَنگ کردن (کوبیدن) با گونگ گینگ (چکش ، چماق ) می رسی !!! امروز بابا یه سری کاغذ برات لوله کرده بود که شما بعدا توش نقاشی بکشی، همچین که حالت لوله ای کاغذها رو دیدی با خوشحالی فراوان گفتی : ئه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! گونگ گینگ!!!!       ...
5 اسفند 1390

ئه!!! کو؟؟؟!!!

دارم با خواهرم تلفنی صحبت میکنم -  یه هو صدای محمد مهدی بلند میشه که ئه!!! کو؟؟؟ دست؟؟؟ کو؟؟؟ منفجر میشم از خنده!!! دستش رو کرده توی استینش و هی داره فیلم در میاره که ئه!!! دست کو؟؟؟!!!
2 اسفند 1390

اصل حرف...

هو الرحیم... آن موقع که خداوند مهربانم تو را در درونم به ودیعه گذاشت، با همه ی عشقم شروع کردم برایت نوشتم. حالا دو سال و اندی از آن روز ها می گذرد و هزار ها حادثه و فکر و خیال از ذهنم گذشته... خیلی کوچک که بودی، مثلا حدود 3 ماهه، صبح ها که چشمت را باز می کردی رو به عکس آقا بودی، شروع می کردی به صحبت کردن با آقا،‌و من خوشحال و شاکر از اینکه عشقی که در وجودمه با شیر و خون به بچه م رسیده... کمی بزرگتر که شدی، آقا را خوب می شناختی و من باز هم خوشحال و شاکر... خیلی چیز ها هست که گفتنش برای من مادر سخت است و طاقت فرسا. اما پسر نازم برایت می نویسم که بدانی در این دنیا اصل ارزش ها برای چیست... دلم می خواهد فخر اهل بیت باشی و مطیع و س...
3 بهمن 1390

نونچ!!!

نونچ = نوچ (ژله خورده بود دستش نوچ شده بود میگه نونچ!!!) پاتِت = بالش حانا = حنا دختری در مزرعه (عاشقشه!!!) حَپه = حبه انگور (داستان گرگ و حبه انگور) کفیث = کثیف اُشک = خشک گاز گاز = مارمولک سانان!!!‌از بزمجه بگیر تا اژدها !!! رنگین = مداد رنگی توضیح : در اینجا شما خیلی شیک و در اوج اعتماد به نفس یه مهر گرفته بودی و اومدی از توی کمد یه بالش هم برداشتی و در بوفه زیر تلویزیون رو باز کردی و بالشت رو گذاشتی وسط کمد و شروع کردی به ملچ ملچ خوردن مهر !!!! ...
3 بهمن 1390