امید زندگیمان...
سلام
دیروز خاله راضی و علی کوچولو یه چند ساعتی مهمونمون بودن.
خاله راضیه که شما بهش می گی راضی راضی برای شما یه قطار و ریل هدیه خرید.
بماند که هم شما و هم علی کوچولو حسابی سرماخورده بودید و یه سرفه شما می کردی و یه سرفه علی.
سه دقیقه طول نکشید که ریل قطار رو شکوندی!! بعد هم که ریل ها رو کردیم توی هم و حلقه درست کردیم، حلقه رو برداشتی انداختی گردن علی و قطار تبدیل به هواپیما شد!!!!
خلاصه از دیشب با قطاره مشغولی تا اینکه دم ظهر در حین بازی یه هو تصمیم گرفتی هواپیمات سقوط کنه و در نتیجه بنگ بنگ!!! قطار محکم زدی به دیوار...
قطار متلاشی شد!!!
ولی من قدای تو بشم . یه 5 دقیقه ای نشسته بودی و هی این آرمیچر و چرخ و جای باتری و خود واگن رو به هم مچ می کردی تا ببینی چه بوده و چه جوری درست میشه!!!
کلی کیف می کنم از این کارهات...
خدا حفظت کنه عزیز دلم.
♥♥♥
سر یه ماجراهایی از جمله پخش یه برنامه از تلویزیون پیرامون زلزله تهران، آرامش عمیقا از مادرت گرفته شده.
اما یه چیز در اوج غم انگیزی برام شیرین بود.
وقتی من و بابا مصطفا قرار شد بگیم اگه همین الان زلزله اتفاق بیفته چه کار می کنیم، هر دو یه جمله گفتیم...
اول می پریم روی محمدمهدی رو می گیریم....
و این تلخه...اما شیرین.
امیدوارم که هیچ وقت از این مصیبت ها برای مملکت ما اتفاق نیفته.
دوست دارم پسر عزیزم. تو همه امید مایی...
خدا حفظت کنه.
خدا جون مهربون! به حق معصومیت همه ی این بچه کوچولوها، به حق عشقی که تو دلهای ما مامان ها هست تا بچه هامون رو یار و یاور امام زمان تربیت کنیم، به حق مظلومیت بچه های یتیم آقا اباعبدالله
خطر زلزله و این بلایا رو از تهران و ایران و ما و مسلمین بگذرون...
امیدوارم هیچ پدر و مادر بدون بچه ش نمونه و هیچ بچه ای هم بدون پدر مادر نمونه....
خدایا سکینه و آرامش را بر قلب ما فرو ریز...



امید زندگیمان...
