محمدمهدیمحمدمهدی، تا این لحظه: 16 سال و 9 ماه و 29 روز سن داره

محمدمهدی تحفه بهشتی ما

پسری است از بهشت، دلخوشی مادر و بابا

واسکیناسیون!!!!

سلام! امروز روز سختی بود. برای همه ما! 12 تیر و 18 ماهه شدن گل پسرمون همراه شد با واکسیناسیون این ماه که خب چون بزرگ شده بودی و خیلی چیزها رو می فهمیدی اندکی سخت بود. خدا خیر بده به باباحاجی که من و شما رو بردن کلینیک و گرنه تنهایی که نمی تونستم. بنده خدا باباحاجی 2 ساعت سر پا بودن و دنبال شما که همه چی برات میزون و ردیف باشه. ان شآءالله تن باباحاجی و همه مادر پدرها سلامت باشه و دلشون خوش و سایشون بالای سرمون. وقتی اومدیم خونه یه دو ساعت که گذشت یه هو گفتی اوخ!! پا درد !!! اوخ!!! موقع راه رفتن این رو می گفتی !!! خیلی برام صحنه ی سختی بود. واقعا مادر پدرهامون چی کشیدن و می کشن از دست ما!!!! یه کم که گذشت بالاخره تونستم بخوابونمت و...
12 تير 1390

یک روز با علی کوچولو!!

سلام به طلا طلای مامان! دیروز یعتی 8 دی 4شنبه خاله راضیه و علی کوچولو از ظهر مهمونی اومدن خونه ما!!!!! از همه ی قضیه جالب تر لحظه ی اول! وقتی در باز شد و علی کوچولو اومد داخل شما نشستی دم پله ها و از خوشحالی جیغ می زدی!!!! علی روبرو رو نگاه می کرد و شما اصرار داشتی که علی به صورت شما نگاه کنه واسه همین دستات رو می ذاشتی دوطرف صورت علی و برش می گردونیدیش سمت خودت!!!! یه عالمه باهم بازی کردید! سر اسباب بازی ها با هم دعوا می کردید! مخصوصا سر تاب تاب عباسی!!!! بعد غروب هم بعد یه عالمه بازی خوابتون برد!!!! عکس هاش رو بعدا می ذارم برات!!! کارهای حدید: 1- می گی جارو!!! 2- میگیم بریم چی سواری؟ ادای دهن ما رو در میاری و می گی تاب تا...
1 تير 1390

از مرحمت های پسر طلا!!!

سلام!   اگه تا حالا وقت نکردم که برات وبلاگ آپدیت کنم از باب مرحمت های خودت بوده پسر طلا!!! الان گوش شیطون کر گرفتی خوابیدی! من هم یه نهار 2 قاشقه (ساعت 3 بعد از ظهر!!) خوردم و اومدم اینجا! یه عالمه حرف دارم واسه گفتن! اما وقت ندارم! تند تند چند تا از بهترین هاش رو میگم! 1- از اول دی که ماه تولد عسل طلای من باشه اقدام کردی برای راه رفتن!!. برای آشنایی دوستان بگم که محمدمهدی من یه ویژگی داره و اون اینه که مراحل رشد حرکتیش رو کمی زودتر از موعد معمول سایر بچه ها شروع می کنه اما بیشتر از بچه های دیگه توی اون مرحله می مونه. مثلا محمد مهدی از 44 روزگی می تونست بدون کمک قل بخوره. اصلا سینه خیز نرفت اما قبل اینکه بتونه بشینه چ...
4 دی 1389

قابلیت های جالب پسرک!!!

سلام عزیز دل مامانی! از یه طرف خیلی ناراحتم چون واقعا هر روز یه کار جدید یاد می گیری ولی من اصلا وقت نمی کنم که این همه قشنگی رو برات بنویسم! * از چند روز پیش حدود دو هفته است که یاد گرفتی موقع می-می خوردن اون رو بگیریش! این قد جالب این کار رو می کنی که نگو!!!! * از همون موقع داری به شدت تلاش می کنی که یه چیزی رو بگیری. این رو وقتی فهمیدم که دستم رو به صورت باز جلوت گرفتم و تلاش کردی که انگشتام رو بگیری. عسلک مامان وقتی اولاش نمی تونستی ماهیچه های دستت رو با چشمات و ذهنت هماهنگ کنی حرصت در میاد و عصبانی میشی! * توی 44 روزگی اولین بار خودت به تنهایی غلطیدی و خواستی سینه خیز بری اما نمی تونستی که! * توی 42 روزگی اولین کتاب هات رو برا...
20 فروردين 1389

شروع ماه چهارم زندگی پسرک

هوالمحبوب امروز 12 فروردین سسال 89 هم تموم شد. هزار شکر برای خدای مهربون که پسرک نازمون سه ماهگی رو پشت سر گذاشت و وارد ماه چهارم زندگیش شد!!!! و ما همه خیلی خوشحال  هستیم و اما برای عزیز دل مادر و پدر بگم که : کارهایی که می کنی فوق العاده است ولی متاسفانه وقت ندارم که بنویسم!!!
13 فروردين 1389

50 روز از عمر زیبایت گذشت

هو الخالق دلبند کوچکم سلام امروز اول اسفند، پنجاهمین روز از زندگی توست. درست 50 روز پیش، یعنی12 دی ماه 1388، راس ساعت 9 و 45 دقیقه صبح، در بیمارستان نجمیه تهران زیر نظر دکتر لیلا محمدی، بصورت زایمان طبیعی، به این دنیا آمدی و انتظار 9 ماهه ی ما را پایان دادی. لحظه ی تولدت زیباترین لحظه ی زندگیم بود. تداعی همان لحظه ای که سر بلند کردم و سیاهی پرده ی خانه کعبه دیدگانم را پر کرد. متولد شدن تو هم تعبیر دیگری بود از دیدن قدرت خدا زیبا بودی. دست هایت را مشت کرده بودی و در سینه جمع کرده بودی. اولین چیزی که به دیدگانم آمد موهایت بود!!! موهای مشکی و پرپشت!!! برای همه عجیب بود!!! و بعد بینی کوفته ای و سربالای خوشگلت که دقیقا  مثل پدرت بود!...
1 اسفند 1388