واسکیناسیون!!!!
سلام!
امروز روز سختی بود. برای همه ما! 12 تیر و 18 ماهه شدن گل پسرمون همراه شد با واکسیناسیون این ماه که خب چون بزرگ شده بودی و خیلی چیزها رو می فهمیدی اندکی سخت بود.
خدا خیر بده به باباحاجی که من و شما رو بردن کلینیک و گرنه تنهایی که نمی تونستم. بنده خدا باباحاجی 2 ساعت سر پا بودن و دنبال شما که همه چی برات میزون و ردیف باشه. ان شآءالله تن باباحاجی و همه مادر پدرها سلامت باشه و دلشون خوش و سایشون بالای سرمون.
وقتی اومدیم خونه یه دو ساعت که گذشت یه هو گفتی اوخ!! پا درد !!! اوخ!!! موقع راه رفتن این رو می گفتی !!!
خیلی برام صحنه ی سختی بود. واقعا مادر پدرهامون چی کشیدن و می کشن از دست ما!!!!
یه کم که گذشت بالاخره تونستم بخوابونمت و برم سراغ بقیه کارها. اما یه کم که گذشت با گریه بدی از خواب پریدی می خواستی پات رو تکون بدی. الهی فدات بشم من....
می گفتی پا درد !!!! لالا !!!
یه عالمه راه بردمت و برات شعر خوندم و حمد و صلوات تا بالاخره خوابت برد.
برات هم گوشت گیگیلی گذاشتم هم سوپ مرغ.
خدا جون مهربونم که گفتن برامون مهربون تر از مادری....
کمک کن تا روحمون سعه ای پیدا کنه که عظمت مهربونیت رو درک کنیم.
امیدوارم تن و روح همه بچه ها و پدر مادرهاشون سلامت باشه.
یا علی!



واسکیناسیون!!!!
