محمدمهدیمحمدمهدی، تا این لحظه: 16 سال و 9 ماه و 29 روز سن داره

محمدمهدی تحفه بهشتی ما

پسری است از بهشت، دلخوشی مادر و بابا

قابلیت های جالب پسرک!!!

1389/1/20 17:12
نویسنده : مامان نبات
523 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عزیز دل مامانی!

از یه طرف خیلی ناراحتم چون واقعا هر روز یه کار جدید یاد می گیری ولی من اصلا وقت نمی کنم که این همه قشنگی رو برات بنویسم!

* از چند روز پیش حدود دو هفته است که یاد گرفتی موقع می-می خوردن اون رو بگیریش! این قد جالب این کار رو می کنی که نگو!!!!

* از همون موقع داری به شدت تلاش می کنی که یه چیزی رو بگیری. این رو وقتی فهمیدم که دستم رو به صورت باز جلوت گرفتم و تلاش کردی که انگشتام رو بگیری. عسلک مامان وقتی اولاش نمی تونستی ماهیچه های دستت رو با چشمات و ذهنت هماهنگ کنی حرصت در میاد و عصبانی میشی!

* توی 44 روزگی اولین بار خودت به تنهایی غلطیدی و خواستی سینه خیز بری اما نمی تونستی که!

* توی 42 روزگی اولین کتاب هات رو برات خوندم کتاب نی نی می خواد راه بره و با عکساش کلی ذوق کردی!

* توی 12 روزگی موقع شیر خوردن اولین لبخندت رو معنا دار بهم نشون دادی و توی 15 روزگی تکرارش کردی!

* تا حالا حدود 3 دفعه وسط شیر خوردن آن چنان نگاهی بهم کردی که از خود بی خود شدم. هیچ وصفی براش نیست. آرام ، دلربا، سرشار از رضایت ، عشق و محبت. هر بار که میای تو بغلم کلی نگات می کنم تا شاید دوبراه بهم از اون نگاه ها بکنی! تاحالا فقط از نگاه های پدرت بود که واله می شدم اما الان شمای فسقلی هم اضافه شدی.

* از دیشب یعنی 19 فروردین یه تلاش هایی برای پووووف کردن می کنی!!! یه عالمه حباب با لبات درست می کنی و می خوای پوووووف کنی!

* هفته پیش بود که دو روز قشنگ حرف می زدی. با صدای خودت. اصلش به خاطر این بود که بابا مصطفا برات ادا در میاورد و شما تلاش می کردی که ادای بابایی رو در بیاری. بهد یه بار اتفاقی فهمیدی که از کجای حنجره ی کوچولوت باید صدا در بیاری و شروع کردی با آواهای بلند صحبت کردی!!!

بعدش دو روز بیرون بودیم خیلی وقت نمیکردیم باهات بازی کنیم و فراموش کردی. الان دوباره دوره ی یادآوری گذاشتیم برات!!!

* انگشتات رو می خوری هوار هوار!!!!! مثل سوت دو انگشتی انگشت شست و سبابه ت رو می کنی دهنت و ملچ ملچ می خوری!!!

یه وقتایی هم مصمم میشی که دو تا مشتت رو باهم توی دهن کوچولو و نازت جا بدی!!!!!

* حدود 20 اسفند چشم ناز راستت سرما خورد و 4-5 روز یه عالمه ناراحت بودیم تا با دکترت تماس گرفتم و گفت که از قطره ی سولفاستامید استفاده کنم و چشمت رو با چایی صد عفونی کنم و با انگشت کوچیکم غده اشکی گوشه ی چشمت رو ماساژ بدم.

* 28 اسفند متاسفانه سرماخوردی . با این همه مراقبت دو روز مونده به اتمام زمستون هر 3 تاییمون سرما خوردیم. مراقبت کردیم تا خوب شدیم.

* وقتی از یه چیزی می ترسی ( پیش خودمون باشه!! مثلا وقتی سر صبح می خوای پی-پی کنی یه هو از خودت صدا در میکنی و می ترسی!!!) شبیه صلیب میشی!!!

دستات رو به دو سمت بدنت باز می کنی و سیخ میشی. البته خب این حالتیه که نوزاد در هنگام احساس عدم تعادل و یا خطر از خودش نشون میده!!

* چند روز پیش طبق هر ماه رفتیم برای ویزیت ماهانه به مطب دکتر مرندی جون. همه بچه ها اون جا گریه می کنن. مخصوصا موقع معاینه. اما شمای فسقلی که عسل مامان بابایی و ماشاءالله به جونت باشه وقتی دکتر گوشی معاینه رو میذاشت روی تن برهنه ت عوض گریه، قلقلکت میومد و می خندیدی!!!!

عسلی دیگه!!!

* بابا مصطفا می گه که بنویسم که توی واکنشت تاخیر داری. مثلا گاهی درجا نمی ترسی. وقتی صدای بلند میاد یه ثانیه بعد می ترسی.

البته بابا مصطفا باید بدونه که سیستم عصبی شما هنوز کامل نشده  و اینا کاملا طبیعیه!!!

* ما توی خونمون یه عکس خیلی خوشگل از حضرت آقای خامنه ای (سایشون مستدام) داریم. خیلی وقت ها توی روز وقتی داری با خودت بازی می کنی، به عکس آقا خیره میشی و حسابی می خندی!!! انگاری که آقا دارن باهات صحبت می کنن!

* عسلک مامان! موهات هم ماجرایی داره برای خودشون!

افراد بسیاری در تلاشند تا موهات رو کوتاه کنن! یا هی می گن چرا سه شوآر کشیدی موهای بچه رو این جوری کردی! یا چرا موهاش این شکلیه!!!

اما خب نمی دونن که هر کسی یه ویژگی های منحصر به فردی داره. یعنی یه جورایی هست که فقط خودش این شکلیه! هی میخوان تو رو تغییر بدن.

الان خواب قسمت جلو ی موهات تغییر کرده و رو به راست شده اما هنوز موهای وسط کله ی خوشگلت بر نیروی گرانش زمین غلبه کرده و به سوی آسمانه!!!

* راستی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یه پست ویژه برای این خبر می دم ان شاءالله!

31 فروردین به یاری خدا به همراه دوست خوبت یعنی علی کوچولو میریم پابوس آقا امام رضا (ع) ان شاءالله.

* آخ اگه بدونی با بابامصطفا چه دل و قلوه ای به هم قرض می دید! دیگه مشهور شدید به اینکه کلی با همدیگه جورید.

دلت می خواد که بابا مصطفا دراز بکشه و شما رو روپاهات بروی شکم خودش واستونه و با هم حرف بزنید!!!! کلی می خندی و نگاه های شیطونی می کنی!!!!

* دقیقا یادم نمیاد که چندم بود اما همین دو هفته پیش بود حدودا که بابا مصطفا توی آشپزخونه ی مامان طاهره داشت شما رو دور می چرخوند که برای اولین بار با صدای قهقه شروع کردی به خندیدن! اولش دلت می ریخت و می خندیدی اما بعد به صدای بابایی و خاله فاطمه با صدای بلند میخندیدی!!!!

اشکی بود که از چشمای باباجونی و من جاری شده بود...

خدا جون مهربون شکرت!

* سه شنبه هفته پیش یعنی 18 فردین دو تایی رفتیم دانشگاه!!! 5 دقیقه رفتیم سر کلاس استاد دیالمه نشستیم!!!

تازه دم در استاد مسطوره بک رو هم دیدیم ایشون مربی تیم ملی کاراته بانوان بودند!!!!

* کالسکه ت رو دوست داری به شرطی که همش در حال راه رفتن باشی!!!

الهی مامان فدات بشم!

باورم نمیشه که 4 ماه به این زودی گذشت...
چند روز دیگه باید بریم تا واکسن 4 ماهگیت رو بزنیم...
دفعه ی قبل که با بابایی رفته بودیم واکسن 2 ماهگیت رو بزنیم، مامان کلی گریه کردم....

عزیز دل مامان و بابا
یکی یه دونه پسر خونه
گل دردونه ی ما
شدی نور دلمون
شادی خونمون
همه کار می کنیم تا تو شاد باشی
الهی که بلا ازت دور باشه
همیشه دلت شاد باشه

دوست داریم عزیز دل

اینم چند تا عکس!!!

بعد از حمام!!!

http://inlinethumb24.webshots.com/30103/2829841020100963018S425x425Q85.jpg

 

این خود خودتی!!!!

http://inlinethumb25.webshots.com/17176/2093856120100963018S425x425Q85.jpg

 

این علی کوچولوئه! علی عابدی! متولد تیرماه88
هنوز باهم دوست نشدید اما خب از وقتی شما در شکم بنده به سر می بردید باهم رابطه برقرار کرده بودید!
امیدوارم دوستای خوبی برای هم باشید!

http://inlinethumb48.webshots.com/30959/2915917870100963018S425x425Q85.jpg

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)