محمدمهدیمحمدمهدی، تا این لحظه: 16 سال و 9 ماه و 29 روز سن داره

محمدمهدی تحفه بهشتی ما

پسری است از بهشت، دلخوشی مادر و بابا

افطاری در جوار پارک فدک

سلام از اونجایی که بابا مصطفی بچه ی شرق تهرانه و توی هیئت محبان المهدی بزرگ شده، اگه جور بشه هر چند وقت یه بار میریم هیئت. امشب بعد از مدت ها تونستیم به بهونه افطاری هم که شده بریم هیئت. در جوار پارک فدک. شما که خب طبق معمول با من نیومدی بالا پیش خانوما!!! با پدرت رفتی قسمت مردونه و بعد از اندکی رسیدید به پارک!!!! و من هم بهتون ملحق شدم!!! شب عالیی بود!!!! برای اولین بار رفتی توی این سرسره بزرگ ها که تونل داره و همراه با خوشحالی فراوان و جیغ های بنفش از تونل ها رد میشدی!!!‌ از میله ها آویزوون می شدی و حسابی خسته شده بودی!!!! راستی!!!‌امروز برای دومین بار در امسال من و بابا مصطفا با تحمل مشقات زیادی کچلت کردیم!!!!!!! ماشاء...
13 مرداد 1390

بازی در نمایشگاه قران!

سلام! امشب بعد از اینکه خیالمون راحت شد که گردن بنده سالمه و چیزیش نیست، از کنار مصلی رد شدیم که یه هو تصمیم گرفتیم بریم نمایشگاه!!! بعد از پرداخت 500 تومان ورودی!! و پارک ماشین وارد محوطه نمایشگاه شدیم. از اونجایی که وقت اذان بود و ملت در حال افطار، برای خودمون خوش خوشان رفتیم سمت بخش کودک نمایشگاه. تعدادی میز و صندلی کوچک با مداد رنگی و کاغذ و پازل!!! سه تایی نشستیم و شروع کردیم به بازی!!!‌ من و بابا مصطفی روی زمین و شما روی صندلی فسقلی!!! خب موقع ما که از این چیزا نبود!!! ما هم در جوار نبات مامان کلی حال کردیم!!!! بعد تصمیم گرفتیم بریم از سالن حجاب و عفاف دیدن کنیم که خوشبختانه اونجا هم امکانات متعدد بازی کودک داشت!!‌و ب...
11 مرداد 1390

تبریز با نبات...

سلام!!! =) من خاله ی نباتم!نباتب بی مرام خاله رو تنها می زاره میره مفاسرت!نه!مسافرت! هم اکنون در جوار مامان نبات نشستیم و بعد از وارد کردن تمامی پس فورد های ممکن بعد از دو ساعت وارد وب شدیم! حال آپ کوچکی از نباتی می کنیم و از دست خواهر محترم فرار می کنیم =)) اوخ!نبات و نیگا! داره تکنیک بروسلی می زنه...! مامان: وقتی ناجوانمردانه به کمک عمو یوسف و علی کوچولو با چمن های زده و خشک شده محوطه کتابخونه ملی تبریز (اونجا ساکن بودیم) بابا رو کردید زیر چمن!!! مشارکت در کشیدن گل و آقاشیر بر روی اشیاء!!! ...
4 مرداد 1390

بااااجی

سلام این پست افتخاری برای پدر عزیزمه!!! بابای مامان محمد مهدی میشه باباحاجی! که محمدمهدی به اختصار باباحاجیش رو بااااجی صدا میکنه! محمدمهدی میشه عسل باباحاجی!!! عسل پسر ما حسابی باباحاجیش رو دوست داره! همیشه صبح ها که بلند میشه موقع امار گرفتن سراغ باباجیش رو هم میگیره! باباجی به اتفاق مااااانی و تاتی امروز بسلامتی عازم رودبار شدن. ما هم دلمون خیلی می خواست که همراهشون بریم اما مهیا نشد. امروز ازش می پرسم باباجی کجا رفته؟ میگه بوووبار !!! حالا بعدا ان شاءالله اندر احوالات محمدمهدی با سایرین من جمله باباجی بیشتر می نگارم!!! خدا به همراه باباجی و خانواده!!! ...
18 تير 1390

سفر به رودبار بدون بابا مصطفا !!!‌

سلام به منظور رفاه حال پدر در روزهای ابتدایی شروع دومین مرحله از امتحانات دانشگاهی - بدون پدر - همراه باباحاجی رفتیم رودبار!!! بماند که فندق مامان چه ها که بر سر این مادر کوچک درنیاورد، اما در کل سفری خوب و خاطره انگیز بود. محمدمهدی در حال آب بازی در حیاط خونه بااجی در رودبار تلاش بااجی برای گرفته شدن تصویری از محمدمهدی در کنار ماه فندق مامان در کنار سفید رود زیبا ...
18 تير 1390

سفر به سله بن در نزدیکی فیروزکوه 2

سلام این هم سری بعدی از عکس های سله بن. توی سله بن و هرجا که شبیه روستا باشه اوقات خیلی خوشی رو می گذرونی عزیزم. تجربه راه رفتن روی علف ها، دیدن حیوونای مختلف،‌شنیدن صدای زیبای پرنده ها و بهره بردن از آب و هوا و آرامش روستا و بازی کردن... امیدوارم این تجربه ها تاثیر مثبتی در رشد و شکوفاییت داشته باشه. امیدوارم این فرصت هایی که زمانی برای استقلال شماست،‌کمک کنه تا یک انسان کارآمد و فعال و پویا باشی. واکنش شمادر اولین برخورد با بلال!!!   نبات در نزدیکی یک گوساله   نبات در حال انتخاب و  انداختن سنگ در رودخانه   نبات در حال پیمودن مسیر سربالایی به تنهایی   ...
18 تير 1390