کاشکی چشمای آدما هم دوربین داشت!!!
سلام به بمب متحرک مامان!!!
دو سه روزی هست به شدت مشغول تکوندن آشپزخونه با تمام قوا هستم.
دیروز داشتم توی کابینت رو می چیدم به شما دید نداشتم. اومدی توی آشپزخونه و یه خورده بازی کردی و رفتی. بعد حدود 30 ثانیه یه هو به دلم افتاد نگاهت کنم!!!!!!!!
دیدم که !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ئوووووووووو!!!!!!!!!!!!!!!!!
رخت پهن کن جلوی شوفاژ بود، لباس هاش روی زمین، و خدای من !!!!!!!!!!!
محمد مهدی مثل گربه ای که به 4 تا طناب آویزون شده باشه بالای رخت پهن کن!!!!!!!!!!!!!!!!
رخت پهن کن ما از این جدیدا نیست. از همون قدیمی هاست که باید کلی کشتی بگیری تا باز بشه!
با انگشت شست و انگشت دومی پاش بندهای رخت آویز رو نگه داشته بود و بادستهاش هم به زور می خواست میله ها رو نگه داره.
دیگه متمایل شده بود به افتادن ولی عجیب و قشنگ تلاش می کرد تعادلش رو نگه داره.
نمی دونستم بخندم، داد بزنم، دعواش کنم....
فقط دلم میخواست می تونستم با چشمام از اون صحنه عکس می گرفتم. چون اگه یه ثانیه هم دیرتر می رسیدم به صورت ناجوری پسرم می افتاد پایین.
خدا رو شکر!!!!



کاشکی چشمای آدما هم دوربین داشت!!!
