50 روز از عمر زیبایت گذشت
دلبند کوچکم سلام
امروز اول اسفند، پنجاهمین روز از زندگی توست.
درست 50 روز پیش، یعنی12 دی ماه 1388، راس ساعت 9 و 45 دقیقه صبح، در بیمارستان نجمیه تهران زیر نظر دکتر لیلا محمدی، بصورت زایمان طبیعی، به این دنیا آمدی و انتظار 9 ماهه ی ما را پایان دادی.
لحظه ی تولدت زیباترین لحظه ی زندگیم بود.
تداعی همان لحظه ای که سر بلند کردم و سیاهی پرده ی خانه کعبه دیدگانم را پر کرد.
متولد شدن تو هم تعبیر دیگری بود از دیدن قدرت خدا
زیبا بودی.
دست هایت را مشت کرده بودی و در سینه جمع کرده بودی.
اولین چیزی که به دیدگانم آمد موهایت بود!!!
موهای مشکی و پرپشت!!! برای همه عجیب بود!!!
و بعد بینی کوفته ای و سربالای خوشگلت که دقیقا مثل پدرت بود!
![]()
وزن 3 کیلو گرم و 350 گرم
قد : 50 سانتی متر
دور سر : 34 سانتی متر
رنگ چشم : طوسی تیره! مثل خودم!
مثل بقیه نوزاد ها نبودی!
وقتی به دنیا آمدی خیلی تمیز و زیبا بودی. با پوستی سفید سفید!
اصلا گریه نکردی!
خیلی متین و آرام تلاش می کردی چشمانت را به نور اتاق زایمان عادت بدهی و دور و اطرافت را نگاه می کردی.
شکر خدا سالم و سر حال بودی.
همه کادر پرستاران از اینکه زایمان طبیعی را انتخاب کرده بودم در شگفت بودند!!!
و من در شگفت از حیرت آن ها!!!
درد داشت! به شدت! مطمئن بودم که زنده نمی مونم. اما خب!! الان زنده ام و برای گل پسرم می نویسم.
به محض دنیا آمدنت شروع کردم بلند بلند اذان گفتم تا بشنوی
45 دقیقه بعد از تولدت در آغوشم بودی و هر دو تلاش می کردیم تا تو بتوانی شبر بخوری!!!
تلاش جالبی بود!!!! اما هم تو باهوش بودی و با پشتکار و هم من درد از رو نمی بردم!!!
وقتی پرستار تو را در آغوشم گذاشت، حس وصف ناپذیری بود! تو! این موجود کوچک و زیبا ! از گوشت و خون من بودی! فرزندم بودی! بیش از خودم تو را دوست داشتم!!!!
![]()
دو ساعت بعد از تولدت به بخش رفتیم و نگاه مشتاق پدر بی تابت و مادرم
مادر!!!
واژه ای است که هیچ معنایی ندارد!
تا نباشی نخواهی فهمید!
...



50 روز از عمر زیبایت گذشت
