و من هنوز منتظرم....
هو المحبوب
سلام پسرکم
از فردا وارد هفته ی چهلم می شیم و شما فقط یه هفته وقت داری تا دنیا بیای!
امروز روز تاسوعاست. تاسوعا از تسع به معنای نهمه. روز نهم محرم الحرام. فردای این روز میشه عاشورا. روز شهادت اقامون امام حسین مهربون علیه السلام. روز سختیه عسلم. قصه ش باشه واسه بعدا.
این روزا بابا مصطفا شبا میره هیئت و من خوشحالم از اینکه بالاخره با همه ترس و لرزم، دیشب رو رفتیم هیئت!
آخه دیشب شب حضرت عباس بود! حضرت عباس هم که خب فرق داره دیگه!
وقت نوشتن ندارم برات عسلکم وگرنه حرف برای گفتن زیاده!
خلاصه کلام اینکه شنبه ی هفته ی پیش بود که باید میرفتم بیمارستان مصطفی خمینی واسه اینکه ببینم چطور باید بستری شد و این حرفا. یه خانم دکتری که خوب نبود ما دو تا رو معاینه کرد و گفت که وای وای دیر شده شما تو هفته ی چهلم هستی بدو بدو فردا بیا بخواب که بچه ت رو دنیا بیاریم!!!!
من خشکم زده بود!!! فکر کن پسرکم! یه هو گفت که میخوان تو رو از من جدا کنن!!! خلاصه این که روز و شب سختی واسم بود. اما شکر خدا همه چی بخیر گذشت! همون شب رفتیم بیمارستان نجمیه و گفتن که اون خانم دکتر بد اشتباه کرده و عسلکم هنوز وقت داره!
حالا ان شاالله فردا با همدیگه میریم بیمارستان نجمیه واسه چکاپ و ما بقی قضایا!
بابا مصطفا هم می خواد برای شما لباس حضرت علی اصغر (ع) بخره و تن شما بکنه!
خونه همه چیش دیگه اماده شده شکر خدا. من هم دیگه نمی رم دانشگاه. توکل به خدا ان شاءالله که درست میشه!
دوست دارم پسرکم
از اینکه میخوای ازم جدا بشی حس غم انگیزی دارم. اما دلم میخواد زودتر تو بغلم بگیرمت و شیرت بدم.
مراقب خودت باش
آخرین روزای تو من بودنته!!!!
اللهم عجل لولیک الفرج



و من هنوز منتظرم....
