اصل حرف...
هو الرحیم...
آن موقع که خداوند مهربانم تو را در درونم به ودیعه گذاشت، با همه ی عشقم شروع کردم برایت نوشتم. حالا دو سال و اندی از آن روز ها می گذرد و هزار ها حادثه و فکر و خیال از ذهنم گذشته...
خیلی کوچک که بودی، مثلا حدود 3 ماهه، صبح ها که چشمت را باز می کردی رو به عکس آقا بودی، شروع می کردی به صحبت کردن با آقا،و من خوشحال و شاکر از اینکه عشقی که در وجودمه با شیر و خون به بچه م رسیده...
کمی بزرگتر که شدی، آقا را خوب می شناختی و من باز هم خوشحال و شاکر...
خیلی چیز ها هست که گفتنش برای من مادر سخت است و طاقت فرسا.
اما پسر نازم برایت می نویسم که بدانی در این دنیا اصل ارزش ها برای چیست...
دلم می خواهد فخر اهل بیت باشی و مطیع و سرسپرده ی ولی عام مولایمان صاحب الزمان...
این عکس را اینجا می گذارم. بعد ها که بزرگتر شدی یادت باشد بپرسی تا قصه اش را برایت بگویم...
قصه علی رضا و پدرش را
قصه ی ما و پدرمان را...
حتی علی رضای 4 ساله هم میداند که الان که پدرش به ماموریت رفته باید سر بر دامان چه کسی بسپارد...کسی که خود سر بر طاعت ولی امر جهان دارد....

آقا قرآن خواستند و مثل همیشه با طمأنینه در صفحهی اولش نوشتند: تقدیم به خانوادهی شهید مصطفی احمدی روشن. قرآن اول را دادند به پدر مصطفی. پدر مصطفی قرآن را گرفت و گفت: ما از این اتفاق هیچ ناراحت نیستیم شما هم غم به دلتان راه ندهید آقا.
رهبر سر از روی قرآن دوم كه داشت در آن برای همسر مصطفی چیزی به یادگار مینوشت، برداشت و گفت: غم داریم! این جور حوادث مثل تیر به دل انسان است. منتها غم نباید انسان را از پا بیندازد. این حوادث علاوه بر اینكه ارادهی انسان را تقویت و به خدا نزدیك میكند یك نتیجهی دیگر هم دارد. ما قبلاً از اهمیت كار خودمان آگاه بودیم ولی آیا از اهمیت آن برای دشمن هم آگاه بودیم؟ این شهادتها میزان اهمیت این فعالیتها برای دشمن را هم برای ما روشن كرد. معلوم شد نتیجه كار اینها مثل پتك توی سرشان خورده كه دیگر كارشان به اینجا كشیده كه هزینه میكنند تا این همه جوانهای ما را شهید كنند.



اصل حرف...
