چه خبرا؟
هو الزراق
سلام به پسر گلم
از 16 مهر تا الان وقت نشده برات بنویسم گلم.اما الان میخوام یه کوچولو برات بنویسم.
1.
امروز 13 آبان ماهه. بهش می گن روز دانش آموز. توی این روز، توی سال های پیش، اتفاق های مهمی افتاده. اتفاقایی که بابا مصطفا حتما توی دفترش برات توضیح میده. توی چنین روزی سال های خیلی پیش، شاه بد، امام مهربونمون امام خمینی ره رو تبعید کرد. یعنی به زور فرستادنشون یه کشور دیگه. 3 تا اتفاق مهم دیگه هم افتاده که باشه بابا مصطفا برات بگه!
2.
26 مهر ماه رفتیم پیش دکتر عاشقان. قربون پسر گلم و صدای قلبش بشم من! جواب آزمایش خون خودم رو برای دکتر بردیم و همه چی خوب بود خدا رو شکر. دکتر هم گفتن که باید یه سونوگرافی بریم. اون موقع دکتر فکر میکردن که شماتوی 33 هفتگی هستی. اما خب بعدا معلوم شد کوچولو تر هستی!
پنجشنبه جمعه ی همون هفته مامانی و بابایی حسابی خونه کردن. منم حسابی تلاش کردم تا همه چی رو مرتب کنم. خب فکر کنم که به شما کمی فشار اومد و خسته شدی. پنجشنبه ش رفتیم ساک خوشگلت رو هم خریدیم و یه عالمه لباس کوچولو کوچولو!!! تا اینکه شنبه توی دانشگاه حال مامان شکوهت خیلی بد بود. شکمم به شدت درد میکرد و همین طور کمرم. شما هم تکون نمیخوردی و من یــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه عالمه نگران شده بودم. در نتیجه زنگ زدم به دکتر عاشقان و قرار شد که عصری بریم سونو. عصری ساعت 4 بابایی مصطفا اومد دنبالمون و سه تایی رفتیم یه سونوگرافی نزدیک خونه. دیگه نشد بریم بیمارستان مهر پیش خانوم الماسیان که من پسر گل و شیطونم رو ببینم. اما در عوض بابا مصطفا حسابی عسل پسرش رو دید! همه چی خوب بود خدا رو شکر. همه می گفتن که نباید اون قدر کار می کردم. هر دومون خسته شده بودیم!!! طبق نتیجه سونوگرافی، شما در 30 هفتگی به سر می بردی!!! الهی مامان قربونت بره! یعنی احتمالا همون اولای دی قراره ان شاءالله به دنیا بیای خوشگلم!

بعد برگشتن از سونوگرافی شما کم کم حرکاتت کم شد. شبا فقط یه خورده جنب و جوش می کردی. تا اینکه رسیدیم به آخر هفته! چهارشنبه شب رفتیم خونه مامان نرگس اینا. توی یه ترافیک بی نظیر!!! صبح پنجشنبه بابا مصطفا باید میرفت برای چکاپ چشمای نازش بیمارستان نور. رفتیم. شب هم هیئت داشتیم. اما شما هنوز تکون نمی خوردی و من یه عالمه نگران بودم. دیگه مثل قبل که همچینی تکون میخوردی که منم باهات تکون میخوردم نبودی. گاهی خیلی آروم و آهسته حرکت میکردی. و خب من به شدت نگرانت شده بودم. زنگ زدم به دکتر عاشقان و دکتر گفت که باید بری سونوگرافی بیوفیزیکال پروفایل تا همه چی پسرم رو اندازه بگیرن! شب جمعه بود و خیلی جاها بسته. تازه نزدیک خونه خودمون هم که نبودیم! اما بالاخره یه جارو تونستم هماهنگ کنم. اما جدا ترسیده بودم فسقلی! حسابی مامانت رو نگران کرده بودی!!
امسال ما شیعه های ایران یه عید خیلی خیلی بزرگ داشتیم! روز جمعه 8 ماه آبان که 8مین ماه شمسیه توی سال 1388 تولد امام هشتممون بود! و من و شما و بابا مصطفا شب چنین عیدی که قرار بود بریم هیئت دنبال بیمارستان بودیم!!! خیلی نگران بودم، نذر کردم واسه آقا امام رضا علیه السلام و قول دادم که زندگی ایشون رو خوب مطالعه کنم و به بقیه هم یاد بدم. یه کوچولو بغض و گریه و راه افتادیم. همچین که نشستیم تو ماشین باز شروع کردی حرکت!!!! داشتم خوشحالی بال درمیاوردم و باز هم مهر و رافت آقا امام رضا علیه السلام!!! رفتیم بیمارستان و چکاپ به خوبی انجام شد و شکر خدا هیج مشکلی نبود و همه چی عالی!
ما هم خیالمون راحت شد و رفتیم هیئت و خیلی هم خوب بود.

شادمان شد تا شنید این سرگذشت
روز میلاد امام هشتم است
هشت هشت جمعه ی هشتاد و هشت
التَوَكُلُ اَن لاتَخافَ اَحداً اِلاّ اللهَ
بزن بـر لطـف حق دست توكل كـه لطف ايـزدى باشد تو را بس
توكـل آن بـوَد كـاندر دو عالم به غير حق نـترسى از دگر كس
3.
این روزها که گذشت بابا مصطفا حسابی درگیر کار نمایشگاه مطبوعات بود. اونجا غرفه داشتن و بابایی هم که طبق معمول همه جا مدیریت کارها به عهدشه. تاااااااااااازه! واسه پسری هم یه پازل خوشمل آورده!!! این پازل قراره حکم نخود سیاه رو بازی کنه!!! بابایی گفته هروقت درستش کنی برات زن میگیره!!! همه ش 700 تیکه ی کوچولوئه پسرم!!!!
4.
این ایام که دیگه وارد ماه هشتم شدی، باید خیلی بیشتر از قبل مراعات کنم. دیگه خیلی نمی تونم کار کنم. نباید دولا راست بشم. وگرنه پسرکوچولوی مامان درد میگیره و جاش تنگ میشه.
به شدت مشغول کار پایان نامه م هستم. از 2هفته دیگه هم امتحانای میان ترمم شروع میشه. امیدوارم بتونم به خوبی تا اخر آذر برم سر کلاس .
عزیز دل مامان. فرصت های خیلی عجیب و خوبی فراهمه. امیدوارم همه اینا روی پسرکمون تاثیر مثبت بذاره و بشی یه جوون رشید که مایه ی فخر اسلامه.
دوست دارم عزیز دلم
اذان ظهر رو دارن میگن. بریم نماز بخونیم!!!
اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم ارزقنا ولداً بارّاً



چه خبرا؟
