محمدمهدیمحمدمهدی، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه سن داره

محمدمهدی تحفه بهشتی ما

پسری است از بهشت، دلخوشی مادر و بابا

رابطه ببر با بابا حاجی!!!

بردمت دم پنجره هوا بخوری داری سمت خونه همسایه رو نگاه می کنی، بعد یه هو میگی باباجی باباجی!! نگاه می کنم به همون سمت می بینم همسایه کناری یه دونه از این پتو قدیمی ها که عکس ببر داره شسته انداخته رو دیوارش!!! آخه باباجی توی اتاقش یه پتو داره که عکس آقاشیر روشه!!! نماز محمدمهدی عسلی با باباحاجی!!! فسقلی یه دقیقه وانمیستاد تا ازش یه عکس خوب بگیرم. ...
7 شهريور 1390

سوووووت

سلام امروز عصر بعد از بارون هوا خیلی تمیز و خوب بود. بردمت دم پنجره تا کمی هوا بخوریم. گفتم گربه رو صدا کن: نامنی = گربه ، نامنی ((( بعد انگشتت رو کردی توی دهنت و فوت کردی تا سوت بزنی و بهش بگی بیاد!!!)))) (الان داری هی یو اس بی ماوس رو می کنی تو لپ تاپ و در میاری تا چراغش خاموش روشن بشه!‍!)
7 شهريور 1390

تلاش برای صحبت کردن

سلام به پسر شیرین زبون خودم!!! سه روزی هست که کتاب قصه هات رو باز می کنی و برای خودت می خونی!!! وقتی تلویزیون یه موسیقی پخش می کنه شما هم همراهش آواز می خونی!!! امشب 5 شهریور وقتی داشتم لباس تنت می کردم و می گفتم بسم الله الرحمن...شما گفتی رحیم!!! الهی من فدات بشم!!!! ماشاءالله لا قوه الا بالله
7 شهريور 1390

سوغات نمایشگاه قرآن

سلام به پسر نمازخون خودم!!! یه بار که بابا مصطفا داشتن نماز میخوندن رفتم براشون عبا آوردم. شما به شدت مشتاق شدی که عبا رو بپوشی. این ماه رمضان با هم رفتیم نمایشگاه قرآن . نمایشگاه امسال یه حسن بسیار بزرگ داشت و اون این بود که امکانات بازی برای کودکانش خیلی خوب بود!!! شما رفتی نقاشی کشیدی و از حاج آقا یه پاک کن قارچی جایزه گرفتی! بعد رفتیم سالن عفاف و حجابش و بازم اونجا نقاشی کشیدی، خمیر بازی کردی و یه لیوان باب اسفنجی  جایزه گرفتی!!! در پارک بادی واقع در محوطه نمایشگاه به همراه بابا مصطفا یه عالمه بازی کردی و برای اولین بار وارد استخر توپ شدی و حسابی کیف کردی! ما هم از نمایشگاه برای شما یه عبای شیری قشنگ با یه سجاده کوچولو هدیه ...
6 شهريور 1390

نهار یه هویی در چیتگر!!!

سلام به گل پسرم قبل از سفر مشهد بود که یه هو زد به سرمون تا نهار رو بریم چیتگر بخوریم.مامان طاهره و خاله فاطمه هم ما رو همراهی کردن. بابا مصطفی زرنگی کرد و بدوبدو رفت و یه جای دنج نزدیک یه رود کوچیک گیر آورد و به زحمت ( چون ذغال نیاورده بودیم!!!! و کلی تلاش کردیم) جوجه کباب درست کردیم! شما هم حسابی توی آب رودخونه کوچیک بازی کردی!!! آب با = آب بازی نبات در آغوش خاله تاتید = فاطمه کوکوکو = کیو کیو کیو = تفنگ (سوغات سریال نابرده رنج و اسد!!) متاسفانه شما رو یه هویی از آب کشیدیمتون بیرون و شما این شکلی شدید!!!! ...
6 شهريور 1390

گزارش سفر مشهد

سلام به عسل پسر مامان شکر خدا علی رغم همه ی حوادث پیش آمده، به پابوس آقا مشرف شدیم، هرچند که از فیض مهمانی سر سفره آقا محروم موندیم اما سفر خوبی بود شکر خدا. روز آخر همراه علی کوچولو رفتیم به باغ وحش شهر مشهد. نسبت به باغ وحش تهران واقعا عالی بود!!! دو تا تایگون هم دیدیم که واقعا جالب بودند اما نمی دونم سومیشون چی شده!!! ماجراهای جالبی داشتیم طی سفر که نگارش اونها نیاز به زمان کافی داره. مثلا اینکه شما سمت مدیریت مهر های موجود در جامهری ها رو به عهدا داشتی و علی کوچولو سمت آشپزی با مهرها رو. شما در نهایت حوصله مهرها رو توی سوراخ های کنار جامهری جا می دادی، مهرها رو می چیدی، خرده مهرها رو می خوردی!!!‌ و علی کوچولو در نهایت ...
6 شهريور 1390

جو گیری!!!!

کافیه کارتون لاک پشت های نینجا شروع بشه!!!! تمومه دیگه!!! عین فنر از جات در میری و شروع میکنی خودت رو روی زمین قل بدی و حرکات نمایشی انجام بدی و هرچی دم دستت بیاد پرت کنی و ما رو بزنی!!!! یعنی به قول بابات فیلمولک فیلمولکی!!!! ...
15 مرداد 1390

اسباب بازی ها

از جمله اسباب بازی های شما پیچ گوشتی، آچار ، پیچ از نوع حقیقیه!!! هیچ جوره هم اسباب بازیشون رو قبول نداری!!!!! پیچ گوشتی رو میگیری از سوراخ وسط آچار میکنی توش و میشه هواپیما!!! به جای تفنگ اسباب بازی ×× فندک آشپزخونه رو میگیری و عوض اینکه کیوکیو کنی ازش به عنوان چماق استفاده می کنی و میفتی دنبال من و بابات!!!!! ×× اصلا دلم نمیخواست که به این زودی با تفنگ آشنا بشی!!! به لطف سریال مختارنامه با مفهوم جنگ و خین و خین ریزی آشنا شدی و بعدشم که سریال نابرده رنج که شیفته اسد بودی!!!!‌ کامبیز دیرباز رو که میدید میگفتنی اسد اسد!!! کیو کیو!!! این شد که تفنگ به دست شدی!!!!   ...
15 مرداد 1390